رادینرادین، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 17 روز سن داره

رادین ثمره پاییزی عشقمون

چند خبر ......

خبر اول اینکه رادین جوونمون هم گذرنامه دار شد. البنه قرار بود که سه تایی بریم کربلا اما ترسیدیم که شما مریض بشی به همین خاطر باباجوون 14 فروردین سال 91 به تنهایی عازم کربلا میشن. بابا جوون خدا پشت و پناهت. البته عکست مال یک ماهگیه.ههههه   خبر دوم هم اینکه امسال چهارشنبه سوری که همون آخرین سه شنبه ساله که رسم بر  پریدن از روی آتش و قاشق زنی و رسومات قشنگ بوده و حالا تبدیل به پرتاب ترقه و بمب و خلاصه جنگ تن به تن شده، ما در خانه به سر بردیم و فقط شنونده انواع و اقسام صداها بودیم.شما هم چند بار حسابی ترسیدی اما ترس بدون گریه. خبر سوم هم اینکه امسال قراره با کل خانواده باباجوون بریم شمال و موقع تحویل سال همه دور ...
27 اسفند 1390

پایان چهار ماهگی رادینم.....

نهم اسفند ٩٠ عشق مامان امروز شما چهار ماه از زندگی قشنگت گذشته و وارد پنجمین ماه شدی عسیسم. چهارماهگیت مبارک مامانی جوونم اول اینو بگم که شنبه 6 اسفند برای چک ماهانه بردیمت پیش دکتر ذبیحی که انصافا دکتر خیلی خوبیه. چند روز زودتر رفتیم چون که این ماه واکسن داری و گفتیم قبلش چک بشی که خدا رو شکر باز هم همه چیز عالی بود.... دومین دلیلش هم این بود که پوست صورتت خیلی ملتهب و قرمز شده بود و جوشهای ریز زده و این حالت ها روی پوست بدنت هم نمایان شده بود.که دکتر گفت یه حالت حساسیته که ممکنه تا 7 ماهگی ادامه داشته باشه و یه کرم داد و بعد از دو روز کاملا خوب شد.(دست آقای دکتر درد نکنه). خلاصه دوشنبه شب هم مامانی زری با اینکه حال خ...
12 اسفند 1390

رادین و باباحمیدرضا جوون...

الهی قربونت برم که علاوه بر شباهتهای زیادی (فرم دست - پا - بینی- لاله گوش-حتی رشد ناخن) که به بابا حمیدرضا جوون داری، بعضی از شیرین کاریهات هم مثل باباجوونه. مثل این عکس که شما لب پایینی رو کاملا قایمش میکنی.هههههههه همین کار رو هم باباحمیدرضا انجام میداده......   رادین  4 ماهه.   بابا حمیدرضا جوون حدود 6 ماهه ...
6 اسفند 1390

رادین و ....

٢٥ بهمن ماه 1390 رادین جوونم امروز February 14 (روز ولنتاین - روز عشق)سال 2012 ، اولین سالیه که من دو تا عشق دارم .عشق اول باباحمیدرضا جوون جوونی و عشق دوم رادین جوونمون. امروز تولد عمو محمد (عموی مامان یاسمن) هم بود و ما بعد ازظهر با خاله مریم اینا و مامانی زری اینا رفتیم خونه عمو محمد و براش تولد گرفتیم. و خیلی خوش گذشت. این اولین تولدی بود که شما رفتی.الهی که همیشه سالم و شاد باشی گل مامانی. رادین و عمو محمد:   28 بهمن ماه امروز هم تولد پرنیا (دختر عمه فاطمه) بود که ظهر رفتیم خرید کردیم و ساعت 7 هم رفتیم لواسون. این هم دومین تولد که رادین جوونمون رفت. راستی پرنیا آخر شب اومد شمع تولدش رو داد ...
2 اسفند 1390

خاطرات دومین سفر رادین به شمال (محمود آباد)

چهارشنبه دوازدهم بهمن ماه 1390 چند روزی بود که تصمیم داشتیم بریم سفر ولی قسمت نشده بود بریم.خلاصه امروز صبح ساعت 9 بیدار شدم و بابا حمیدرضا گفت چمدون رو ببندیم و بریم شمال. باباحمیدرضا شما رو نگه داشت و منم چمدون رو بستم، کارهای خونه رو انجام دادم و با کمک باباحمیدرضا بردیمت حموم وخلاصه ساعت 1 ظهر آماده شدیم. رفتیم دنبال مامانی زری و علیرضا و ساعت 3 تو جاده بودیم و به سمت محمودآباد حرکت کردیم. محمودآباد رو به دو دلیل انتخاب کردیم: 1- از اونجایی که پسری ما دیگه زیاد ماشین سواری رو دوست نداره، تصمیم گرفتیم بریم محمودآباد که نزدیکتره. 2- من و باباحمیدرضا اولین سفر یک روزه دوتایی رو رفتیم محمودآباد - هتل ترنج، خواستیم اولین سفر سه نف...
22 بهمن 1390

رادین و پایان سه ماهگی....

نهم بهمن ماه عزیز مامان، امروز 90 روز از یکی از بهترین لحظه های زندگیم، روزی که خدا نعمت مادرشدن رو نصیبم کرد و یکی از فرشته هاشو به ما هدیه داد میگذره. خیلی زود نود روز از سه نفره شدن ما گذشت. من با داشتن تو و باباحمیدرضا خوشبختیم تکمیلههههه. اینم چندتا عکس از سه ماهگی عشق پاییزیمون......   رادین در حال هاپو سواری و گویا قایم- موشک   رادین در حال عشوه گری.الهی مامان فدای اون ژست خوشمزه ات بشه.....   پسرم پرسپولیسیه با اون جورابای قرمزش.   رادین و آقا خرسه..... رادین این عروسکشو خیلی دوست داره و خیلی بهش نگاه میکنه....شاید به خاطر رنگشه!   اینجا هم ساعت 6:30 بعداز ظهره و...
18 بهمن 1390

رادین و عمل ها و عکس العملها تا پایان سه ماهگی....

  از همون روزهای اول علاقه زیادی به نگاه کردن به نور لوستر و تابلو داشتی و هنوز هم خیلی علاقه به نور لامپهای لوستر داری. وقتی دمر میذارمت سه-چهار دقیقه ای همون شکلی می مونی و سرت رو میاری بالا ولی زود خسته میشی و نق میزنی. انگار به دوربین علاقه زیادی داری چون تا میارمش جلو تا ازت عکس یا فیلم بگیرم با تعجب زیاد بهش نگاه میکنی.   ساعت خوابیدنت خدا رو هزارمرتبه شکر مرتب شده و شبها هم خوب میخوابی تا ساعت 6 صبح یکبار برای شیرخوردن بیدار میشی. وقتی که پاهاتو ماساژ میدیم کاملا زانوی کوچولوتو سفت میکنی و پاهاتو صاف میکنی و وقتی دست به پهلوهات میکشیم یه قوس خوشگل و عمیق به کمرت میدی که پشتت رو هم ماساژ بدیم و بعدش...
11 بهمن 1390